![]() |
||
|
محتويات
خانهنامه بدين
سايتها
پرشينبلاگفوتوبلاگ w3schools
شمارنده بينندگان
|
برای بریدن یک طناب، باید:
توسط: علی | جمعه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ | ٦:۱۳ ب.ظ | لينک: ◊ |
پيام هاي ديگران ()
کسانی که گوششون روی فرکانس صدای من تنظیمه، لطفا گوش هاشون رو بگیرن! دلم فریاد زدن بلندی میخواهد .....
توسط: علی | دوشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٦ | ۱٠:٤٠ ب.ظ | لينک: ◊ |
پيام هاي ديگران ()
آن روز، برای نوشتن خیلی خسته بود و بهترین زمان را برای انتقال این حس، هم اکنون میدانست ... پس قلم را برداشت، صفحه ای باز کرد و شروع کرد: ...... اما واقعا خسته بود! دفتر را بست ..... صفحه سفید مانده بود ... و او به این امید بود که شاید کسی با گذشتن از این برگ دریابد که خستگی برای او چه معنا دارد...
توسط: علی | پنجشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٦ | ٩:٥٦ ب.ظ | لينک: ◊ |
پيام هاي ديگران ()
سرد است! باید گرم شد .... شعله ای نیاز است ..... آتشی بر افروخته اما، علاج است. . باید به شعله نزدیک شد، چنان نزدیک که گرم شد. و باید دور ماند .... به قدری دور که نسوخت . . باید دور بود و نزدیک! باید بود و نبود .... . ؟!
توسط: علی | جمعه ۱۱ آبان ،۱۳۸٦ | ۱٠:۱٧ ب.ظ | لينک: ◊ |
پيام هاي ديگران ()
این روزها مثل کسی هستم که به دنبال تیرکی برای بستن خرش به آن میگردد! کسی این نزدیکیها تیری سراغ دارد؟!
توسط: علی | یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦ | ۱:٢٥ ق.ظ | لينک: ◊ |
پيام هاي ديگران ()
نمیدانم چرا به راه حل های ساده اعتقادی ندارم!
همیشه گمان میکنم ساده ها - پیش پا افتاده ها- گزینه هایی بی ارزش برای انتخاب هستند .... اما میدانم - و به تجربه دریافته ام - این ساده ها، گاه بهترین راه حل میباشند! بهترین برای حل کننده مساله و بهترین برای موضوع مساله.
توسط: علی | پنجشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٦ | ۱٠:۱۱ ب.ظ | لينک: ◊ |
پيام هاي ديگران ()
۱- من همیشه آن سیبی از درخت را میخواهم که دستم به آن نمیرسد! غافل از اینکه آنچه در دسترس من نیست، به سرپنجه کلاغان آسمان نزدیک است ....! --------------------------------------------- ۲- خاکستری وجود ندارد! همه چیز یا سیاه اند یا سفید، اما گاه چنان این سفیدی ها به سیاهی ها نزدیک میشوند که ما "دور بینان"! این "تضاد دوگانه" را "وجود واحد" خاکستری میبینیم...
توسط: علی | دوشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٦ | ۱٢:٥٧ ق.ظ | لينک: ◊ |
پيام هاي ديگران ()
دوست دارم بگويم ....
حسی را که ایجاد میشود، نمیتوان فرياد زد، به کسی نمیتوان گفت...... اما من دوست دارم بگویم ..... چیزی را که نمیتوان گفت، شاید بتوان نوشت.... 09123..... مینویسم! و حرفهایم را برای خودم SMS میکنم ....!
توسط: علی | دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦ | ۸:۳٧ ب.ظ | لينک: ◊ |
پيام هاي ديگران ()
روزگار که میگذرد، رازهای کوچکی را از زندگی کشف میکنم .... چیزهایی که همیشه میدانستم، اما نمیفهمیدم .... - همیشه نباید آن گونه نمود که در حقیقت هست، گاهی باید زندگی را نمایش فرض کرد و فقط بازی کرد .... - گاه مسائلی به وجود می آیند که راه حل منطقی ندارند ..... برای حل بعضی چیزها، باید بی منطق بود! این خود منطقی برای حل برخی موارد است! - در زندگی پر است از چیز های بی ارزش، برای مثال پول! و این چیزهای بی ارزش، بسیاری اوقات بسیار هم با ارزش هستند .... و زندگی پر است از این پارادایم های منطقی! - احساساتی وجود دارند که هیچ شخص دومی آن را درک نمیکند! جالب اینجاست که خود آدم هم آنها را گاهی درک نمیکند ..... ....
توسط: علی | چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦ | ۱۱:٠۱ ب.ظ | لينک: ◊ |
پيام هاي ديگران ()
من نه چنانم که می گویند و نه چنان که میپندارند! من گاه چنانانم که خود نیز نمیدانم کی ام! آنگاه که چیزهایی میخواهم که همیشه، نمیخواستم. آنگاه که خود را رها میکنم در جریان، به امید غوطه وری، اما غوطه ور نمیشوم! فرو میروم ..... گاه احساس میکنم پرنده ای هستم که عمری در قفس نشسته و پرواز نمیداند، اما میپندارد که در اولین روز آزادی خواهد توانست بر اساس غریزه پرواز کند ..... و در اولین روز آزادی در می یابد که عمری در اشتباه بوده .....! پرواز تمرین است نه غریزه!
توسط: علی | شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦ | ٩:۱٢ ب.ظ | لينک: ◊ |
پيام هاي ديگران ()
|
وضعيت
لوگو
|
